شکلات تلخ

دنیا همه هیچ وکاردنیا همه هیچ

 
فروغ فرخزاد
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
 


ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکی ست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گم شدن در پهنه ی بازار ها

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من آمیخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنّج های لذّت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...


 
 
سوتی...(عمران صلاحی1)
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 



روزی شخصی برای دیدن دکتر «رضازاده ‌شفق» به خانه‌اش می‌رود. خدمتکار در را باز می‌کند و می‌گوید: آقا تشریف ندارند.
-‌ کی تشریف می‌آورند؟
-‌ والله آقا هر وقت دستور بدهند که بگوییم در خانه نیستند، دیگر برگشتن‌شان با خداست!


 
 
تصحیح اصلاح -عمران صلاحی
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 



در یکی از روزنامه‌های صبح مصاحبه‌ای کرده بودند با دکتر داریوش صبور درباره ادبیات و عرفان. مصاحبه خوبی بود و غلط چاپی نداشت، غیر از اینکه به جای «داریوش» چاپ شده بود «منوچهر». ما فکر کردیم لابد با برادر ایشان مصاحبه کرده‌اند، اما عکس، عکس خودشان بود.
این روزنامه در شماره بعد اشتباه خود را تصحیح کرد و نوشت: نام واقعی دکتر صبوری داریوش است، نه منوچهر. در شماره بعد خواندیم: نام فامیل مهندس صبوری، صبور است. بدین وسیله از ایشان و خوانندگان گرامی پوزش می‌طلبیم.
همین روزنامه در شماره بعد توضیح داده بود که داریوش صابری دکتر است، نه مهندس.
در شماره بعد هم نوشته بود که دریوش صابری با آقای کیومرث صابری هیچ‌گونه نسبتی ندارد.
در شماره بعدی روزنامه خواندیم: داریوش صحیح است، نه دریوش. آن که در یوش است نیماست!


 
 
.... ای دل که مسیحا نفسی می آید
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢
 

امسال نیز گذشت...الان که به روزهای گذشته مینگرم دقیقا نمیدانم که باید بگویم سال خوبی بود یا سال غیر خوبی...عمدا نمیگویم سال بدی

وقایع ماه خرداد برایم خیلی هیجان انگیز بود والان هم تصمیمات جدیدی که مث فیلم هر لحظه و هر روز توی سرم رژه میروند ...نمیدانم سال دیگه این موقع کجام!!شاید یکی از خوبیهای امسال این بود که برای اطرافیانم بیشتر تونستم وقت بزارم

هم دعاکن گره از کار تو بگشاید عشق    هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

امیدوارم سال جدید برای همه خوب باشه..ان شاءالله


 
 
آل علی
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

تا به خون آل علی ساغرشکرانه زدند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گفت جبریل  که   مستان می  ماتم او

با من راه نشین باده مستانه   زدند

غیر هفتاد ودوتن بادیه پیمای حسین

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

گفت عباس علمدار که درعشق حسین

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

دست چون گشت زبازوی علمدار جدا

قدسیان رقص کنا دست محبانه زدند

علی اکبر چو زمقتل به جنان روی آورد

حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

شمس توحید خدا آمده زینب در سوز

آتش آنست که در خرمن پروانه زدند


 
 
پاییزـفروغ فرخزاد
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩
 

 


از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را

پاییز ، ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگ های مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری

جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم

پاییز ، ای سرود خیال انگیز
پاییز ، ای ترانه محنت بار
پاییز ، ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

 


 
 
لالایی
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
 

امروز هم روز دیگریست...حال و هوای دلم بدجوری ابریست...بدیهی ترین کارهای مورد نیازم را انجام نمیدهم.حکایت آدمی را دارم که میداند نباید در سرما بخوابد ولی ترجیح میدهد از خواب لذت ببرد ولو اینکه بمیرد.آدمی چه موجود عجیب و تو در تویی است هیچگاه فکر نمیکردم اینگونه شوم...حالا معنایی این عبارت را که:تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمیبرد را میفهمم.گاهی ممکن است انسان برای همه مرهم باشد ولی نتواند خودش را درمان کند هر کاری روشی دارد باید روش را یافت


 
 
روزگار-عماد خراسانی
نویسنده : شکلات فروش - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳
 

برما گذشت نیک وبدت روزگارلیک  فکری به حال خود بکن این روزگار نیست


 
 
← صفحه بعد